وقتی بغضهایت را جمع میکنی♫
دلم بارانیست! باران می آید........
آنقدر مشغول بزرگ شدن هستيم که گاهي فراموش مي کنيم پدر و مادرمان در حال پير شدن هستند... وگاهی انقدر خودخواهیم که پیر شدن خودمان را هم نمی بینیم... چه رقابت شیرینی ست میان من و باران من ببارم یا باران من طوفان کنم یا باران من از سر سبزی برگها قطره قطره به روی گلبرگهای نسترن ببارم یا باران تو خود بگو شانه ها و گونه های ترا من نشانه بگیرم یا باران ؟ ا.کمالی(آذین) دوست دارم بعد از این گریان تماشایت کنم اشک می ریزم که در باران تماشایت کنم چشم هایم را به سمتی بی نهایت دوختم بلکه در این راه بی پایان تماشایت کنم سرخی گیلاس ها را در لبانت ریختند مست می نوشم اگر یک آن تماشایت کنم کاش می شد در نگاهم باشی و آیینه وار رو به رویت باشم و حیران تماشایت کنم بودنت را هم به فال نیک می گیرم ولی تا به کی باید در این فنجان تماشایت کنم؟ از معاصر بودنم دل کنده ام این روزها می روم در حلقه ی رندان تماشایت کنم محمد غفاري شاعر جوان محمد غفاري آب می خوردی که در پهلویت شکستند ، روزی که سبو سبو فراتت را مهرشان کرده بودی... خواستم بگویم فاطمه همسر علی (ع) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست. نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه ، فاطمه است... حسام مالكي یکـــــ چمــــدان قدیمـــی
دو پـــای خستــــه
جاده ای بــــی انتهــــــا
در کــــدامیـن نقطـــه جهــــان
ســرانجــــام مـــاوا خواهـــی گرفتـــــ
روح خستــــه من ! نتیجه و ذخیره ی جان منی ... ابن عربی عارف مسلمان به خودت مگیر شیشه ی پنجره تمیزت میکنند که کوه را بی لکه ببینند و آسمان را بی چِرک به خودت مگیر شیشه …تمیزت میکنند که دیده نشوی هیچ انتظاری از کسی ندارم! مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است... آدمیست دیگر… یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد… دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور!!… {حسین پناهی} فرقی نمیکند دیگر چوپان دروغ بگوید یا راست . . . گرگهای این حوالی آنقدر گرسنهاند که آدمها را هم میدرند!!! به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن، تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند. هر وقت گریه میکنم سبک میشوم!! عجب وزنی دارد چند قطره اشک.... من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی .. من هنـــوز روزها را می شــمارم!.. و تـــو پیدا نمیشوی !.. یا من بازی را بلــد نیستم ! یا تو جر زدی !


مقصدم را برده ام از یاد و دور از تو نشانم گمشدست
تو نشانت را به چشمان ستاره ها سپردی و مرا
در خودم گم میکنی وقتی که هر شب آسمانم گمشدست
نا امید از اصفهان در کوچه های قم به دنبال توام
خسته از نصف جهانم در زمانی که جهانم گمشدست
گنبد فیروزه ای در شهر بسیارست اما بازهم
هر طرف رو می کنم تصویر صحن جمکرانم گمشدست
باز با دست توسل آمدم شاید تماشایت کنم
دیدنت باب بهشت است و مفاتیح الجنانم گمشدست
چشم ها را شسته ام اینبار و باید جور دیگر بنگرم
بی گمان از تو نشانی هست اما من نشانم گمشدست


از او به یاری او به سوی او آمدم .
نسیم شوق من بر او وزید ،
دریای فروردین را پشت سر نهادم ،
کسی را که به نام نمی شناختم ،
آشکارا دیدم ،
گفتم :
ای که تا دلم تو را دید تیر محبت شد ،
پس تو ،
انس من ،
مهر من ،
روان من ،
و در عشق ،
…
علیرضا روشن
زمستان ..
که برای جان دادن به درخت
جان می دهد...
و چه ناعادلانه کمی انطرفتر
همه چیز به اسم بهار تمام میشود…
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست!

باید همیشه یک غریق نجات کنارم باشد
غرق در فکرت شدن
اصلا دست خودم نیست...!
پروردگارا...
نمیدانم با این همه ناسپاسی چگونه تمنایم را طلب کنم
از تو که خورشیدی را در زمستانی ترین روزهایم تاباندی تا گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد
به خود بالیدم که اینچنین عزیز درگاهت بوده ام
پروردگارا...
در این شب که ابر دلم خیال باریدن دارد فقط ذکر نام تو از بار غمهایم می کاهد.


“رفت و آمد”
یا
“آمد و رفت” ؟
آدمها میروند که برگردند ، یا میآیند که بروند . . . ؟
| Design By : Mihantheme |


