تبليغاتX
وقتی بغضهایت را جمع میکنی♫

وقتی بغضهایت را جمع میکنی♫

دلم بارانیست! باران می آید........


آنقدر مشغول بزرگ شدن هستيم

که گاهي فراموش مي کنيم

پدر و مادرمان در حال پير شدن هستند...

وگاهی انقدر خودخواهیم

که پیر شدن خودمان را هم نمی بینیم...

نگاشته شده درروز دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 18:56 به قلم فاطمه| |

چه رقابت شیرینی ست

 میان من و باران

 من ببارم

 یا باران

 من طوفان کنم یا باران

 من از سر سبزی برگها

 قطره قطره

 به روی گلبرگهای نسترن ببارم

 یا باران

 تو خود بگو

 شانه ها و گونه های ترا

 من نشانه بگیرم یا باران ؟

ا.کمالی(آذین)


نگاشته شده درروز یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:39 به قلم فاطمه| |

دوست دارم بعد از این گریان تماشایت کنم


اشک می ریزم که در باران تماشایت کنم


چشم هایم را به سمتی بی نهایت دوختم


بلکه در این راه بی پایان تماشایت کنم


سرخی گیلاس ها را در لبانت ریختند


مست می نوشم اگر یک آن تماشایت کنم


کاش می شد در نگاهم باشی و آیینه وار


رو به رویت باشم و حیران تماشایت کنم


بودنت را هم به فال نیک می گیرم ولی


تا به کی باید در این فنجان تماشایت کنم؟


از معاصر بودنم دل کنده ام این روزها


می روم در حلقه ی رندان تماشایت کنم

محمد غفاري


نگاشته شده درروز شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 22:11 به قلم فاطمه| |

قرن های قرن بی تو، تا همین اکنون زمانم گمشدست

مقصدم را برده ام از یاد و دور از تو نشانم گمشدست

تو نشانت را به چشمان ستاره ها سپردی و مرا

در خودم گم میکنی وقتی که هر شب آسمانم گمشدست

نا امید از اصفهان در کوچه های قم به دنبال توام

خسته از نصف جهانم در زمانی که جهانم گمشدست

گنبد فیروزه ای در شهر بسیارست اما بازهم

هر طرف رو می کنم تصویر صحن جمکرانم گمشدست

باز با دست توسل آمدم شاید تماشایت کنم

دیدنت باب بهشت است و مفاتیح الجنانم گمشدست

چشم ها را شسته ام اینبار و باید جور دیگر بنگرم

بی گمان از تو نشانی هست اما من نشانم گمشدست

شاعر جوان محمد غفاري

نگاشته شده درروز پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:9 به قلم فاطمه| |

از سبوشکسته ای

آب می خوردی

که در پهلویت شکستند ،

روزی که سبو سبو فراتت

را مهرشان کرده بودی...

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه ، فاطمه است...

حسام مالكي

نگاشته شده درروز پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 به قلم فاطمه| |

خیال نکن

اگر برای کسی

تمام شدی

امیدی هست

خورشید

از آنجا که غروب می‌کند

طلوع نمی‌کند

دکتر افشین یداللهی


نگاشته شده درروز یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 0:32 به قلم فاطمه| |

یکـــــ چمــــدان قدیمـــی

دو پـــای خستــــه

جاده ای بــــی انتهــــــا

در کــــدامیـن نقطـــه جهــــان

ســرانجــــام مـــاوا خواهـــی گرفتـــــ

روح خستــــه من !



نگاشته شده درروز شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:48 به قلم فاطمه| |

وقتی که سر درونم پدید آمد ،

از او به یاری او به سوی او آمدم .

نسیم شوق من بر او وزید ،

دریای فروردین را پشت سر نهادم ،

 کسی را که به نام نمی شناختم ،

آشکارا دیدم ،

گفتم :

ای که تا دلم تو را دید تیر محبت شد ،

پس تو ،

انس من ،

مهر من ،

روان من ،

و در عشق ،

نتیجه و ذخیره ی جان منی ...

ابن عربی عارف مسلمان


نگاشته شده درروز چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:47 به قلم فاطمه| |

به خودت مگیر شیشه ی پنجره

تمیزت میکنند

که کوه را بی لکه ببینند

و آسمان را بی چِرک

به خودت مگیر شیشه …تمیزت میکنند

که دیده نشوی

                                   علیرضا روشن

نگاشته شده درروز دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:40 به قلم فاطمه| |

چه تلخ محاکمه می شود

زمستان ..

که برای جان دادن به درخت

جان می دهد...

و چه ناعادلانه کمی انطرفتر

همه چیز به اسم بهار تمام میشود…


نگاشته شده درروز دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:37 به قلم فاطمه| |

هیچ انتظاری از کسی ندارم!


و این نشان دهنده ی قدرت من نیست!

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است...


نگاشته شده درروز دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:36 به قلم فاطمه| |

آدمیست دیگر…

یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد…

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور!!…

{حسین پناهی}


نگاشته شده درروز دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:32 به قلم فاطمه| |

این طور نمی شود

باید همیشه یک غریق نجات کنارم باشد

غرق در فکرت شدن

اصلا دست خودم نیست...!


نگاشته شده درروز دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 16:20 به قلم فاطمه| |


پروردگارا...

نمیدانم با این همه ناسپاسی چگونه تمنایم را طلب کنم

از تو که خورشیدی را در زمستانی ترین روزهایم تاباندی تا گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد

به خود بالیدم که اینچنین عزیز درگاهت بوده ام

پروردگارا...

در این شب که ابر دلم خیال باریدن دارد فقط ذکر نام تو از بار غمهایم می کاهد.



نگاشته شده درروز دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:0 به قلم فاطمه| |


بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم...
 تو دیگری را...
 دیگری مرا... 
و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد. 

فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

نگاشته شده درروز سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 15:35 به قلم فاطمه| |

سیـب از درخت افتاد...

ستــاره از آسمـان...

تــو از دماغ فیــل...

من از پل صـراط...

گاهی فرقی نمیکند از کجا...

سرنوشت مشترکی ست...

ســـقــــوط...!!!

نگاشته شده درروز جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:54 به قلم فاطمه| |

پس تنها ادامه میدهم،

در زیر باران حتی به درخواست چتر هم

جواب رد میدهم،

میخواهم تنهاییم را

به رخ این هوای دو نفره بکشم ...!
نگاشته شده درروز پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 15:17 به قلم فاطمه| |

گوشهایم را می گیرم ...

چشم هایم را می بندم ...

و زبانم را گاز می گیرم ...

ولــــی ...

حـــریـــفِ افکارم نمی شوم ...

چقـــدر دردنــــاک است ...

فــهــمــیــدن !

نگاشته شده درروز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:42 به قلم فاطمه| |

فرقی نمی‌کند دیگر چوپان دروغ بگوید یا راست . . .

گرگ‌های این حوالی آنقدر گرسنه‌اند که آدم‌ها را هم می‌درند!!!

نگاشته شده درروز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:34 به قلم فاطمه| |

معبودا...!


به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن، تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند.

نگاشته شده درروز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:32 به قلم فاطمه| |

در یکی از برنامه ها ی تلویزیونی با شاعری به نام امیر حسین میر حسینی آشنا شدم . چهره ای بسیار معصومانه با لحنی زیبا و دلنشین داشت .این شاعر توانمند در این برنامه شعری را در وصف مرگ خود و کمک کردن اربابش امام حسین (ع) در قبرش خواند که من را  بسیار تحت تاثیر قرار دارد.
توصیه می کنم که این شعر را حتما بخوانید.
 
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش  میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است
نگاشته شده درروز چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:31 به قلم فاطمه| |


به نيوتن بگوييد...
 هر عملي را عکس العملي نيست....!
اگر بود اينهمه خوبيهاى من بي جواب نمي ماند...!!


نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:52 به قلم فاطمه| |

سعدی !!

کجائی که ببینی

بنی آدم فقط ابزار یکدیگرند!!!
نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:30 به قلم فاطمه| |

تو را آرزو نخواهم کرد.....

هيچ وقت..!

 تو را زمانی می خواهم که خودت بيايی

نه با آرزوی من..!!

نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:24 به قلم فاطمه| |

هر وقت گریه میکنم سبک میشوم!!

عجب وزنی دارد چند قطره اشک....

نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:20 به قلم فاطمه| |

سالهاست که معنای این را نفهمیده ام..!!

“رفت و آمد”

یا

“آمد‌ و رفت” ؟

آدمها می‌روند که برگردند ، یا می‌آیند که بروند . . . ؟
نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:16 به قلم فاطمه| |



به ته سیگارهایتان احترام بگذارید... !!

نیندازیدشان زیرپا... !!

 چرا آدم ها عادت دارند...

 هرکه به پایشان سوخت را...

 می اندازند زیر پا؟!...
نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:0 به قلم فاطمه| |

من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی ..

من هنـــوز روزها را می شــمارم!..

و تـــو پیدا نمیشوی !..

یا من بازی را بلــد نیستم !

یا تو جر زدی !

نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:27 به قلم فاطمه| |


هیچ گاه باور نکردی حقیقت بودنم را....

همیشه هست هایم در سایه گاهی پنهان بود....

نخواستی که خودم باشم!!!

خواستی باشم ...اما آن که تو می خواستی

دیگری را.... و نه من را....

ای کاش باور میکردی حقیقتم را ...

تا دنیا را برایت دیگرگون میکردم.....



نگاشته شده درروز سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:25 به قلم فاطمه| |

خدا مرهم تمام دردهاست ، 

هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد....

خدا برای پر کردن ان بیشتر در وجودت جای میگیرد . . .

نگاشته شده درروز دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 23:36 به قلم فاطمه| |

Design By : Mihantheme